نامه ها تمام نمی شوند
منتشر شده در تاریخ 10 فوریه 2024 | سارا خوشابی

نامه ها تمام نمی شوند

یک سال دربرابر وسوسه‌ی تعریف کردن چیزهایی که قرار است برایتان بگویم ایستادم تا آن‌قدر زمان بگذرد که بیاد آوردن خیانتم آزارم ندهد. مدت‌هاست خودم را از چنین لذت‌هایی محروم کرده‌ام. مرور خاطرات گناهم را می‌شوید. حتا اجازه ندادم با تخیلِ مرگ یا وضع شرم‌آور دیگری چون تنگدستی و گرسنگی، التماس به عابرین با لباس‌های خیس و پاره، چیزی شبیه تصویر روی جلد دختر کبریت‌فروش به گریه بیفتم و بخشی از زجری که باید می‌کشیدم کم شود. برای عذاب لازم نیست تخیلم را خیلی خسته کنم. همین چیزهای دم دستی بهتر هم هستند. فقط چون کریسمس بخودی خود شیک است و رنگ و لعاب دارد برای منظور من مناسب نیست. تره‌بار بهتر است. گاهی اگر خیلی به جزئیات دقت کنم درگیر انتخاب رنگ لباس و اسم آدم‌ها می‌شوم و نتیجه می‌شود یک رویای دقیق ناکارامد. حالا اگر نخاهیم بگوییم بدردنخور.

بعد از یک سال می‌گویم آن شب بعد از رفتن شما چه اتفاقی افتاد ولی ازتان قولی می‌خاهم‌. می‌خاهم اجازه بدهید هرجای گفتنم ردی از لذت حس کردم دیگر نگویم و این بار شاید لازم باشد پنج سال صبر کنم. می‌بینید؟ گناه عادتم شده. با همین تهدید که اگر چنین کنی چنان شود حالم نه کاملن، کمی خوش شد. دیگر عادت هم نمی‌شود بهش گفت. همه‌ی نشانه‌های اعتیاد را دارد و نمی‌شود ترکش کرد. درواقع خود این تخیلات و آزارها یک جور ترک کردن است. این ذهنیات، داروی جایگزین افیونِ گناه شده‌اند. روند متفاوتی دارند و مثل طی‌الارض آدم را به مقصد می‌رسانند. بدون اینکه خار توی پایت برود یا گرسنه بشوی. اما گفتم همین‌ها را هم به خودم حرام کرده‌ام.

یک لحظه صبر کنید. شاید این محدودیت هم یک برنامه‌ی تربیتی سختگیرانه‌ی شادی‌آور و گناه‌آلود شده است وگرنه چطور ادامه دارد؟ هیچ زنی بیشتر از بیست و یک روز به هیچ نظمی پایبند نیست، آن‌وقت من یک سال بدون پاداش روی حرفم مانده‌ام؟ نه انگار فریب خورده‌ام. مثل راهبه‌ها دارم از لذت پرهیز می‌نوشم. اگر این‌طور باشد به خودم خیانت کرده‌ام و باید مثل دخترهای نوجوانی که خیال می‌کنند اولین کسانی هستند که معشوقشان را با خاهرشان دیده‌اند احساس حماقت کنم. برعکس من هیچوقت احساسات دقیقی نداشتم. راستش احساس حماقت را کسی می‌کند که خیال می‌کند دیگران او را احمق فرض کرده‌اند و اگر نیست چطور یک بار دیگر به آن آدم یا دیگری اعتماد کرده؟ معمولن معلوم نمی‌شود کی راست می‌گوید کی دروغ. همین گیجت می‌کند. اما حس خیانت دیدن از دیگران با فریب دادن خودت یکی نیست. نه به اندازه‌ی تفاوت سرخوشی وقتی کسی پشتت را می‌خارد با خاراندن خودت. البته قبول دارم گاهی تاثیر کاری که خودت می‌کنی بیشتر است. دست کم برای من اینطور است. همیشه انکار کرده‌ام ولی در همین اتفاق خیانت هم بیشتر از عملکرد خودم ناراضی بودم. حالا که فهمیدم با ساده‌لوحی یک سال تمام توی برنامه‌ای ماندم تا خودم را آزار دهم و لذت ببرم خجالت می‌کشم.

عالی شد. احتمالن مرحله‌ی بعد از خجالت، ژست دلچسب سرافکندگیست. لابد باید درماندگیم را نشان دهم و از شما کمک بخاهم. اعتراف کنم از پسش برنیامدم و اعتراف می‌کنم هنوز آن‌قدر فراموشکار نشده‌ام. آن شب بعد از رفتن شما من یک ورق کلونازپام خوردم اما نخابیدم. یادتان هست آن‌وقت‌ها این کاناپه جلو پرده تراس بود. نشستم پرده را کنار زدم. سه مرد پشت شیشه منتظر بودند در را باز کنم. یکی که از دوتای دیگر توی تاریکی بهتر دیده می‌شد با اشاره گفت باید بدهیت را بدهی. من همه‌ی کتاب‌ها را تکاندم. احتمالن بخاطر قرص‌ها تشخیص نمی‌دادم دویست میلیون تومان لای کتاب جا نمی‌شود. چون پولم را پیدا نکردم فهمیدم ممکن نیست کسی توی تراس طبقه‌ی سوم باشد و وهمِ بی‌خابیست. دوباره نگاه کردم و بااینکه هیکل هر سه را می‌شد در تاریکی تشخیص داد باز باور نکردم. هماهنگی تعداد مردها و تعداد طبقات آنها را غیرواقعی‌تر می‌کرد. بهرحال من روی تراس طبقه‌ی سوم سه مرد با هیکل‌های ناهمخان می‌دیدم و اگر قرار بود به چیزی شک کنم نه تعداد طبقات ساختمان بود نه تعداد طلبکارها. نشستم سیگار کشیدم. تا صبح آنها توی تراس ماندند و من روی همین کاناپه که آن موقع جلو پرده بود نشستم و به ناباوری ادامه دادم چون یادم نرفته بود قرص عوارض دارد و حتا احتمال دادم خاب می‌بینم. ازت بدم آمده بود. از شما بدم آمده بود‌. متاسفم اما انگار چاره‌ای جز اعتراف کردن ندارم. از اینکه کمکم نکردید دلم شکسته بود. می‌دیدم روی کسی حساب کرده‌ام که وقتی توی دردسر افتاده‌ام ترکم می‌کند. می‌دانستم پول ندارید ولی اگر می‌ماندید باهم جورش می‌کردیم. امروز می‌فهمم رابطه‌مان آن‌قدر جدی نبوده که بدهی من را بدهی خودتان بدانید. حتا خاطرات آن‌قدر محو شده‌اند که گاهی پس ذهنم شک می‌کنم نکند مسبب تمام اینها شما بوده‌اید چون هرچه حافظه‌ام را می‌جورم یادم نمی‌آید چطور دویست میلیون تومان بدهکار شدم و برای چه. نه زیاده‌روی نمی‌کنم. شما همیشه کاری می‌کردید که خیال کنم مقصرم. بااین‌حال دلیلی ندارد اشتباهاتمان را بهم بزنم چون آن‌قدر که باید از بی‌گناهیم مطمئن نیستم و نمی‌توانم همه‌ی تقصیرها را گردن شما بیندازم. این احتمال هم دور از ذهن نیست که من شما را بدهکار کرده باشم پس وظیفه داشتم پرداختش کنم.

هوا که روشن شد طلبکارها واقعی‌تر بنظر رسیدند. برای همین همه‌ی تخم‌مرغ‌های یخچال را برایشان نیمرو کردم. چای هم ریختم. بعد زدم بیرون. می‌خاستم از خودم خلاص شوم. می‌توانستند وسایل خانه را بفروشند یا پول پیش را از صاحبخانه بگیرند جای طلبشان. اما این دو راه را انتخاب نکردند. افتادند دنبال من که دو راه بیشتر نداشتم. یا باید قبول می‌کردم همیشه فقط خودم مهم بوده‌ام و راه فراری از این خود – که از اول همین نامه هم نتوانستم ازش بیرون بیایم – نیست. یا روبروی خودم می ایستادم و آن‌قدر عقب‌عقب می‌رفتم تا یادم نیاید کی بودم. راه دوم وقتی سرم پایین است و خیلی تعفن‌انگیز، نه ترحم‌انگیز… کلمات را فراموش کرده‌ام. جای بیشتر اینها را خودم و من گرفته است. به من حق بدهید با آن وضع رقت‌انگیز نتوانم راه درستی برای پرداخت بدهیم پیدا کنم. تا آسانسور برسد فکر کردم از دوستی قرض بگیرم. ولی دوستان ما مشترک بودند و امکان نداشت وقتی می‌دانستند حمایت تو را ندارم ریسک کنند و اینهمه پول به من قرض بدهند. حمایت شما را. می‌دانستم راحت خلاص نمی‌شوم ولی می‌خاستم سعی کنم به خودم نشان دهم بدون شما هم از پس زندگی برمی‌آیم. بدون حمایت شما.

ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم و ایستادم تا خیالم از بسته شدن در راحت شود. البته از صدایش هم خوشم می‌آید. آرام و یکنواخت تا انتها پیش می‌رود. آرامش، نظم، انجام وظیفه بدون خطا. باشکوه است. خوشحالم که تکنولوژی جای آدم عیبناک را می‌گیرد. از این نظر ما از پادشاهان خوشبخت‌تریم. با یک دکمه ماشین خنک می‌شود و خبری از آدم‌هایی که نمی‌توانند ریتم حرکت دستشان را برای باد زدن ما هماهنگ کنند و نویز نفس کشیدنشان نیست. در صدای آخرش را هم دراورد. یعنی تمام شد، همه چیز روبراه است. مثل وقتی مادر لایه‌لایه لباس‌هایم را روی تنم صاف می‌کرد و شلوارم را بالا می‌کشید و دستش را دو طرف شکم برامده‌ام می‌گذاشت که یعنی تمام شد، همه چیز روبراه است. خوب است که چابهار مثل گرگان سرد نیست و مجبور نیستم چندلا بپوشم.

سه مرد بعد از صبحانه عرق‌کرده بودند ولی اتوی کت و شلوارشان بهم نخورده بود، می‌دیدم وهمم در شرجی هم سعی می‌کند شیک بماند. سوار ماشین من شدند. گفتند: «نمی‌ذاریم در بری.» لات نبودند حتا بوی مردانه‌ی خوبی داشتند. تصمیم گرفتم کولی‌بازی دربیاورم. توی خیابان دستم باز بود. طلب داشتند ولی دلیل نمی‌شد بهم زور بگویند. تا دهن باز کردم یکیشان زد توی سرم: «واسه ما آدم شدی؟» تجربه‌ی همچین وضعی را نداشتم. سرم را پایین انداختم.
– حرکت کن.
– کجا برم؟
– تره‌بار. یا پول رو می‌دی یا می‌فروشیمت به پیرمرد دم تره‌بار.
پیرمرد را به اسم نمی‌شناختم ولی می‌دانستم کدام پیرمرد را می‌گویند. برای خودش با حصیر، یک نیمچه‌کپر درست کرده بود جلو ورودی بازار و میوه‌ها را از روی زمین جمع می‌کرد می‌گذاشت جلو کپرش می‌فروخت. لباس سفید بلندش همیشه تمیز بود. دکمه‌سردست و یک ساعت بزرگ طلایی داشت. همیشه فکر می‌کردم فقیر است ولی انگار آن‌قدری داشت که بدهی من را بدهد. قبول کردم. اجازه دادم گناه تمام و کمال انجام شود. همه چیز بیشتر از تحمل من کامل و منظم بود. آرام و عظیم مثل موج‌ دریا. حتا زبانش را نمی‌فهمیدم. طلبکارها که رفتند سوار ماشینم شدم. می‌دانستم در همچین وضعیتی باید گریه کنم ولی شهر غریب قبری آشنا نداشتم. خالی بودم. بدهیم پرداخت شده بود اما نتوانستم تاثیر آن تجربه‌ی بی‌نقص را با پیرمرد بلوچ فراموش کنم. روزها سرگشته در خیابان‌ها می‌گشتم. باور داشتم چنین لذتی فقط یک بار بدست می‌آید و تکرار، خاطره‌اش را هم از کمال میندازد. چند ماه بعد خیال زندگی در کپر پیرمرد و پوشیدن لباس‌هایی با دمپا و سرآستین‌هایی که گلدوزی کامپیوتری شده بود حالم را بهتر کرد. اگر بخاهم صداقت بخرج دهم باید بگویم اگر کمی احتمال می‌دادم من را می‌پذیرد سراغش می‌رفتم ولی می‌دانستم بدردش نمی‌خورم. همان یک بار هم احتمالن دلش برای بی‌کسی من سوخته بود.

شاید خیال کنید این نامه را می‌نویسم که از اعتراف به گناهم لذت ببرم. وگرنه دلیلی ندارد برای اتفاقاتی که وقتی با شما نبوده‌ام افتاده‌اند توضیح دهم. کمی با شما موافقم. حتا باز اعتراف می‌کنم هنوز از بیاد آوردن لمس دست‌های بدوی آن پیرمرد باوقار، سرخوش می‌شوم. پس اجازه بدهید دیگر نگویم. اما برای من بد نشد. خیالم راحت است این کار را هم تمام کردم. پنج سال دیگر دوباره برایتان می‌نویسم فقط باید یادم باشد غمزده و گله‌مند بنویسم تا اینطور بنظر نرسد که همه چیز روبراه است.

فردای رفتن شما، من بدهیمان را صاف کردم. قبول کنید آن‌قدری که می‌گفتید بی‌عرضه نیستم و یک سال و شاید پنج سال بعدتر هنوز کاملن بدردنخور نیستم و از همان فردا با اینکه خاطرات دلچسبی داشتیم اما من دیگر حتا یک لحظه به شما فکر نکردم.

این نوشته رابه اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *